|
نمیدانم چرا از دیروز که پست قبلی را نوشتم ، مدام یک مصرع از یک قطعه آواز ی کوتاه استاد شجریان را زمزمه میکنم:
برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را............ انگار دلم هوادار یک طغیان است، و زمزمه این مصرع هوس این طغیان ... طغیان بر خاسته از این سوال که:کجای رحمان و رحیم این نکبت را میتواند برای ما تدارک ببیند؟ و اگر این همه از رحمان نیست ، این قبای کبود مصلحت اندیشی های نابخردانه را چه کسی وبر کدام شان از شئون انسانی ، برقامت رشید این ملت مظلوم تدارک دیده؟ او که علی(ع) بود و حیدر کرارو خیبر شکن ، بر غفلت از یک خانواده ضعیف و فقط یک خانواده ،آنهم در غوغای توطئه های قاسطین و مارقین و ناکثین که مجال کشورداری را از علی گرفته ، صورت بر گدازه تنور فرو میکند و اشک می ریزد ، این مدعیان مردم دوستی به کدام شحاعت بالاتر از علی چنین تدارکی برای باهوش ترین و غنی ترین مردم دنیا می بینند. فتنه معاویه در زمان خودش که ازفتنه گری هیا امروزی کاخ سفید و تل آویو بد تر بود فتنه خوارج از شیطنت عرب هاو طالبان امروزی و فتنه جمل ازهر چه در داخل فتنه گری میدانندش ................ بگذریم! به هر حال می روم و میگردم و شعر را پیدا می کنم شعر از کلیات سعدی است و چه پر معنا هم! حیفم آمد دوستان را بی نصیب بگذارم ، غزل این است: برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را هر ساعت از نو قبلهای با بُت پرستی می رود توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را می با جوانان خوردنم باری تمنا میکند تا کودکان در پی فتند این پیر دُردآشام را از مایه بیچارگی قطمیر مردم می شود ما خولیای مهتری سگ می کند بلعام را زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا می کشد کز بوستان باد سحر خوش میدهد پیغام را غافل مباش ارعاقلی دریاب اگر صاحب دلی باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را جایی که سرو بوستان باپای چوبین می چمد مانیز دررقص آوریم آن سرو سیم اندام را دلبندم آن پیمان گسل منظورچشم آرام دل نی نی دلارامش مخوان کزدل ببرد آرام را دنیاو دین و صبر و عقل ازمن برفت اندرغمش جایی که سلطان خیمه زد غوغا نماند عام را باران اشکم میرود وز ابرم آتش میجهد باپختگان گوی این سخن سوزش نباشد خام را سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر می رود صوفی گران جانی ببر ساقی بیاور جام را مثلا معنی بعضی لغت های نا مانوس: دلق ازرق فام=لباس کبود رنگ قلاشی= باده گساری و میخوارگی قطمیر= نام سگ اصحاب کهف بلعام=زاهدی که در زمان حضرت مسیح(ع) ،خود بزرگ بینی باعث مسخش شد
بنام حداوند کریم و روزی رسان
لطفا حالا که به وبلاگ من سر زدید این مطلب را با دقت بخوانید ،به حرمت بزرگواری که کردید،بخوانیدش!!! مقدمه: من از همه محرومين و مستضعفين و خقوق بگيران و مستمري بگيران كه خود با گوشت و پوست و استخوانم يكي از انها هستم، معذرت ميخواهم . آنچه در ذيل مي آيد از سر ناراحتي است كه دارد دقم مي دهم ، اما مي نويسم براي اون چند نفري كه از سر لطف و محبت به من و یا سهو و بيكاري به اين وبلاگ مراجعه مي كنند . چرا که من كه مدعي فتوت و جوانمرديم هيچ غلطي نميتوانم بكنم ، مگر از شما كاري بر آيد. امروز خبري مخابره شد كه ميگفت بربري 600 تومان و نان سنگك 2000تومان ، البته با آرد آزادو بالاي شهر تهرون!! اما در ساير نقاط هم لواش 50 تومان ، بربري 400 تومان و سنگك 800 تومان البته عزيزان نگران نباشند ، اقتصاد به طور طبيعي خود سامان است ، و در يك فرآيند منطقي و خودسامان به تدريج به نقطه تعادل برميگردد. بگذاريد به روش ثروت ملل آدام اسميت بگويم چه گونه؛ قيمت نان كه بالا مي ره ، چند تا اتفاق ميفته: الف:بقيه كسبه كه بيكار نميشينن ، خدماتشونو گرون مي كنند ، بنابراين بعد از يكي دو ماه قدرت خريد مردم كه همانا كسبه باشند خود ش را اصلاح ميكند و ميتواند با همان نسبتي كه از د رآمدش به خريد نان اختصاص ميداد دوباره نان بخرد. يعني مثلا قبلا 200 هزارتومان در امد ماهيانه داشت ، كه ميشد باهاش 1000 تا بربري خريد ، حالا كه بربري گرون شد و به 400 تومان رسيد ، مصرف كننده هم كه خودش از يك جاي ديگر در آمد دارد ، نرخ هاي خدمات خود را گران ميكند ، مثلا راننده تاكسي نرخ تاكسي را ، سلموني نرخ آرايش را، بقال نرخ كالاهايش راگران ميكند تااونجا كه درامد اون بشه 400 هزارتومان و بازم بتونه 1000 تا بربري بخره. ب:حقوق بگيران و مستمري بگيران كه اختيار در امدشان دست خودشان نيست ، ناچار هزينه ها را كم ميكنند ، لذانانوا با كاهش مشتري مواجه مي شود ، و كالايش كه همان نان است روي دستش باد ميكند ،پس كمي قيمت را تعديل ميكند و مثلا بربري را مي دهد 350 تومان. ج:اما حقوق بگير كه قوت لايموت (بخور ونمير به زبان عربي) اش نان است با كم خريدن دچار سوء تغذيه ميشود . از طرف ديگر چون بقيه نيازمندي هاي روزانه اش هم توسط كسبه مربوط براي حفظ قدرت خريد نانشان افزايش پيداكرده ، بنابراين بهداشت ، تغذيه ، رفاه و همه چيزش دچار مشكل ميشود. د:حقوق بگير و مستمري بگير اگر همينجوري عاطل و باطل و بي كار بايستد تا اين افزايش ها قيمت ها ، دخلش را بياورد كه اتفاق درستي مي افتد ، يعني نيروي حقوق بگير و مستمري بگير به عنوان اعضاي بي عرضه و پست از جامعه حذف مي شوند و جامعه از طريق تنازع بقا به سامان ميرسد. يعني امكان مرگ و مير در نسل پست جامعه مانند حذف جوجه هاي مريض از گله مرغداري هاست ، و نبايد از افزايش ان آزرده خاطر شد ، اين يك جراحي مفيد براي جمعه است كه كمي هم درد دارد ولي اعضاي مريض و انگلي و بي عرضه را حذف مي كند و جامعه سالمتر مي شود. ه:حقوق و مستمري بگير ميتواند برود ويك شيفت كار اضافي بگيرد ، كه در نتيجه باعث ميشود عرضه نيروي كار در جامعه زياد شود ودستمزدها پايين تر بيايد و در نتيجه خدمات ارزانتر شود ، مثلا ميتواند بيايد در همين نانوايي هاي يك شيفت به قيمت ارزانتر كار كند ، صاحب نانوايي هم كه با استفاده از اين نوع كارگران هزينه هايش كم ميشود ، شايد بربري را 50 تومن ديگر هم ارزانتر كرد.يعني عملا اقتصاد دارد خودش را سامان مي دهد . و:حقوق و مستمري بگير ها چون بيشتر وقتشان به كار كردن ميگذرد طبيعتا ديگر نميتوانند در تربيت فرزندان و رسيدگي به خانواده فعال باشند ، اين هم خوب است ، چون تربيت فرزندان اين اعضاي پست جامعه كاملا و در بست در اختيار نظام آموزش رسمي كشور قرار مي گيرد و چه بسا انسان هاي بهتري تربيت شوند. يعني انسان هاي پست و نا مطلوب جامعه را درگير شتغالات مي كنيم تا خود با روش هاي بهتري اعضاي آينده جامعه را كه متاسفانه از نسل همين افراد پست هستند تربيت كنيم . ز: درهمين راستا ممكن است فرزندان اين حقوق و مستمري بگيران به دليل كمبود هاي ناشي از بالاسر نبودن عاطفي و احساسي والدين و يا فقر و نداري ، دچارعقده هايي بشوندو افراد ناسازگار از آب در بيايند كه حتما رفتارهاي مجرمانه پيدا ميكنند و پليس و قوه قضاييه آن ها را پاك سازي و جامعه را از شر نسل پست پاك ميكنند. يعني يك سرند و غربال اجتماعي براي حذف عناصر ناباب از جامعه. ح:بعضي ازفرزندان و بخصوص دختران اين خانواده هاي پست كه دين و مرام قابل قبولي هم ندارند ، ميتوانند براي خوردن نان سنگك 2000 توماني با خريد لباس هاي تاناكورايي و كشيدن دستي به سرو صورتشان به خيابان هاي شمال شهر بيايند تا جووناي بالا شهري پول كافي براي لذت بردن از اونا را بهشون بدن ، اينجوري هم خدمات مورد نياز افراد مرغوب شمال شهر تامين مي شود و هم اينكه همين طريق ميتواند به دختراي زبر و زرنگ خانواده هاي پست ثروتي فراهم كند ، ضمنا خود همين كار ميتواند به تدريج ادامه تناسل اعضاي پست جامعه را قطع كند ، آخر فاحشه كه بچه پس نميندازه ، بچه هم مزاحم كاسبي است و هم خرج داره . مگر اينكه جنس اين دخترها چغر باشد و بعد از چند وقت كاسبي روسپي گرانه ، پول پله اي بهم بزند و وارد طبقات مرغوب جامعه بشود كه در اين صورت سطح كيفي انها ارتقاء پيداكرده مي توانند از مزاياي اعضاي مرغوب جامعه برخوردار باشند. اين هم يك نوع اصلاح بافت جامعه حساب مي شود. ط:بيشتر پسرها ، تعدادي از دخترهاو چه بسا خود مستمري و حقوق بگيران ميتوانند به خدمت باند هاي فساد ،قاچاق ، و مافيايي اعضاي مرغوب جامعه در بيايند كه اين خودش افزايش بهره وري نيروهاي ناكار آمد جامعه بوده ، به افزايش توليد ناخالص داخلي كمك ميكند. در عين حال لطمات قضايي و امنيتي فعاليت هاي غير قانوني افراد محترم و مرغوب جامعه متوجه افراد پست مي شود و اين خود قدم هاي مثبتي د رافزايش رفاه اجتماعي است. ي: بعضي از افراد پست جامعه كه در آمد مكفي ندارند ، با فروش اعضاي بدنشان، هم مرگ تدريجي و زمينه حذف خودشان را از جامعه فراهم مي كنند وسطح كيفي تركيب اعضاي جامعه رو بهبود مي رود و هم قطعات بدن آن ها توسط افراد مرغوب و نيازمند خريداري مي شود و به بدن هاي خود و عزيزانشان نصب مي شود كه اين خود كمكي به ارتقاء سلامت احاد مرغوب جامعه است. البته احتمالات ديگر هم در نتيجه افزايش قيمت نان یا اقلامی از این دست قابل تصور است كه دوست دارم به سیاق خود و با توجه به تجربه ای که از روند جامعه دارید پیش بینی کنید. فقط کافیست انسان ها را با گاری دستی یا احشام وماشین یکی فرض کنید ،که میتوانند به تاراج هر تصمیم اقتصادی داده شوند. آن وقت خواهید دید كه چقدر اقتصاد خود سامان است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سال 1353 در رشته اقتصاد دانشگاه ملی (شیهد بهشتی کنونی ) پذیرفته شدم ، جوان 17 ساله شهرستانی ، به رسم وآیین خانوادگی رعایت کننده حلال وحرام های متعارف ان روزگار و بی اطلاع از کم و کیف فعالیت های سیاسی دانشجویی.
نماز خوانی وقت و بی وقت در کوهنوردی و مسجد دانشگاه فعالین انجمن اسلامی را متوجه من کرده بود و دوستانی چند به همان شیوه معمول مرا در جمع خود راه دادند و روزی سر بلند کردم که هر چه بودجه ماهیانه داشتم را خرج خرید کناب های استاد مطهری ، دکتر شریعتی ، علامه صدر ، بازرگان و... کرده ام. توضیح ضروری دیگر اینکه مسجد دانشگاه ملی در منتهی الیه جنوب غربی دانشگاه بالای یک تپه ساخته شده بود بطوریکه زندان اوین کاملا زیر پای ماذنه مسجد دانشگاه بود. این را به عنوان مقدمه بپذیرید تا بگویم صبح دل ، موذن حسینیه ارشاد و دکتر شریعتی را چگونه شناختم. تقریبا تا آن موقع دو تا اذان بیشتر نشنیده بودم ، اذان مودن زاده اردبیلی و اذان مکبر مسجد جامع شهرمون. اما اذانی که از ماذنه مسجد دانشگاه ملی پخش می شد متفاوت بود ، صدایی نرم وکشیده که انگار میخواست صدایش به را به اوج ارتفاعات البرز و توچال برساند ووقتی به شهادت سوم می رسید ( اشهد ان علیا ولی الله) میگفت ( اشهدان علیا واولاده المعصو مین حجج الله) سال 1353 حدود 2 سال از بسته شدن حسینیه ارشاد و ممنوع الکلامی دکتر شریعتی می گذشت و من امکان آشنایی با محیط آن و حضور در مباحث و سخنرانی های دکتر رانداشتم ،اما از دوستان شنیدم که این موذنی که صدایش از مسجد دانشگاه پخش می شود ، صبحدل موذن دکتر شریعتی است. بعضی اوقات اذان موذن زاده هم از ماذنه مسجد دانشگاه پخش می شد و من تصور می کردم برای تنوع است ، ولی روزی وقت اذان ظهر، داشتم با یکی از دوستان آرام از دانشکده اقتصاد به طرف مسجد می رفتم سر راه دکتر عباس هنر دوست که دانشجوی دانشکده دندانپزشکی بود چند قدمی رادر مسیر با ما آمد و ناگهان با گفتن این جمله که" بازم هم نوار را عوض کردند " شروع به دویدن کرد. اذان موذن زاده پخش می شد و هنر دوست به سرعت سر بالایی مسجد را می دوید ، از دوستم پرسیدم : موضوع چیه؟ گفت: ساواک از پخش اذان صبحدل خوشش نمیاد هر وقت بتونه نوار را عوض میکنه. پرسیدم :چرا؟ گفت: مبارزین مسلمانی که در اوین زندانی هستند میگویند وقتی اذان صبحدل از مناره مسجد دانشگاه ملی پخش میشود در زندان هم شنیده می شود وماحس میکنیم انقلاب ما زنده است و مبارزه ادامه دارد و این امید فراوانی برای مقاومت به ما می دهد. بنابراین حفظ صدای صبحدل بر ماذنه دانشگاه برای ما یک مبارزه است ، نه یک اذان ساده ! از آنروز دیگر صبحدل برای من یک موذن نبود ، یک صدای رسای ملت مسلمان ایران برای طغیان بود ، طغیان اسلام ناب بر ظلم طاغوت. اواخر هفته قبل صبحدل سر در تیره تراب گذاشت ، خدایش رحمت کناد و با بلال رسول الله (ص) محشورکناد. که او هم بلال ما بود!
پنج شنبه بله برون دختر بزرگم بود
ایشون انتخابی کرده بود ، که میدونم کاملا با سلیقه و نگاه فعلیش به زندگی جور در میاد. البته ۲۷ سال خون دل خوردن من برای داشتن این فرزند برای چنین تصمیمی و چنین آینده ای نبود. اما زندگی واقعیت هایی دارد که باید پذیرفت. بنابراین در ۴ هفته گذشته تمام تلاشم این شد که بررسی کنم ، مشکلاتی مانند اعتیاد ، مجعول بودن هویت ویا سابقه قضایی نداشته باشد ، باقی، تصمیمی است که دخترم گرفته و بنده باید تمکین کنم. در مراسم بله برون بحث سر مهریه بین باجناقم و پدر داماد طولانی شد. در نهایت برای رفع شبهه توضیح دادم که من خودم اگر الان برای ازدواج تصمیم می گرفتم ، ترجیح میدادم دو تا کوله پشتی و همسر مورد نظرم باشیم و بیفتیم دور دنیا تا پایان عمر ، نمیدونم شاید ایشون هم در آینده همین کار را بکند ، اما بنده الان به عنوان یک پدر باید حرف بزنم و میگویم در شرایط امروز کشور رابطه کار کردن با زندگی قطع است و باید والدین حداقل هایی را به عنوان داراریی اولیه برای زوج جوان تامین کنند. قرار نیست از رفاه خانه پدری فرزندم را بفرستم جایی که زندگی را با اقساط و فقر شروع کند. لذا روی سخن من با داماد نیست با پدر ایشون است،شما خونه را بدید من هم پرش می کنم. تا حداقل دوران اول ازدواجشون بدون دغدغه و لذت بخش شروع بشه. من شرط مسکن را برای ازدواج دایی عروس ، برای ازدواج برادرش و برای هر کسی که واسطه خیرشون بودم مطرح کردم، و به هیچ وجه با تعیین سکه موافق نیستم ، چرا که به عنوان یک پدر حاضر نیستم بچه ام را حراج کنم ، اگر سکه ها نرخ دختران باشد ، در مقایسه با دخترانی که ۲ تا۳ هزار سکه مهر می کنند ، برای دخترم باید بگویم ۱۰ هزار سکه! بنابراین از تعیین سکه برای مهریه پرهیز کنید. به هرحال یک آپارتمان ۵۰ متری در بالای خیابان طالقانی تهران مورد قبول واقع شد و نحوه درج آن هم منوط به کشب نظر از محضر شد. شب ۱۲ ربیع الاول برای عقدو عروسی و سایر مسایل روشن شد. از باجناقم خواستم صیغه محرمیت بخواند ، ابا کرد ، خودم رفتم تو اتاق مادر عروس خطبه را به دوجوان تلقین کردم خودشان خواندند و من دست به دستشون دادم و اومدم بیرون. تا از اتاق خارج شدم با کف زدن حضار غافلگیر شدم. یکی پرسید چرا فقط شما سه نفر ، گفتم اگر فردی باید دعوت میشد به اتاق ،بقیه آزرده میشدند،من فقط آدم بده باشم بهتر از دلگیری های دیگراست. بعد از عکس و مراسم ، یک جناب دکتری که همراه خانواده داماد بود ، رو کرد به من که :دختر شوهر دادن خیلی سخته ، میدونم چه احساسی داری. گفتم اتفاقا هیچ احساس بدی ندارم ، فقط به فکر این هستم که کارم را درست انجام بدهم. امانمیدانم چرا برخلاف تصور عروسم در کامنت خصوصی که بهم داده ، بغضی ندارم ، نمیدونم چرا دلشوره یا اضطرابی ندارم نمیدونم چرا سختم نیست شاید برای این است که نگاه من به زندگی با دیگران متفاوت است. محمد هم که به مالزی رفت حالم همین بود. بر خلاف خانواده ، من خیلی ریلکس بودم. باید به وظایفم عمل کنم باید کاری را که فکر میکنم بر عهده خودم هست بکنم راستی چرا باید احساس غم داشته باشم در حالیکه دخترم بسوی زندگی دلخواهش می رود؟ یا چرا باید برعکسش باشم ، در حالیکه دیدو نظر من برای آینده ، نزد دخترم پشیزی ارزش ندارد؟ مهم این است که من وظیفه پدری را انجام بدهم ، و به اونا فرصت بدم تا هر جور دوست دارند آیندشونو رقم بزنند. فردا و فردا ها هم هیچ وقت در مشکلات احتمالی به روی دخترم نخواهم آورد که انتخاب خودت بوده ، مشکلاتش هم به خودت مربوط است. من همیشه پدر خواهم بود ، یک پشتیبان و یک حامی .
دو سه روزه حال ديگري دارم
-رو به مخاطبم مي كنم ميخواهم در مورد قدرت و تاثير گذاري موسيقي اصيل ايراني بگويم به عنوان مثال مي زنم زير آواز و تصنيف شهرام ناظري در مورد شهيد جوان را ميخواهم بخوانم: مي گذرد كاروان سوي گل ارغوان قافله سالارآن سرو.. نيمتونم ادامه بدم بغضم مي تركد سروسينمو صاف ميكنم اشكامو پاك مي كنم نفس عميقي ميكشم -تصنيف به ياد عارف شچريان را ميخواهم بخوانم بنشين كنارم شبي تركن از اين مي لبي كه ياد يارا... صدام مي لرزه ، بغض مي كنم ديگه بحث رو ادامه نميدم چند ساعت بعد... -براي عزيزي تعريف مي كنم: موتور سيكلتي كه مردي آن را مي راند و زني پشت تركش نشسته ، به سرعت در يك جاده رو به پايين باسرعت ميرود. زن به مرد: عزيزم جان من يواشتر مرد : به شرطي كه بهم بگي دوستت دارم زن ميگويد: به خدا دوستت دارم مرد: اين كلاه كاسكت جلو گوشامو گرفته ، بگير بزار سرت و بلند بگو دوستت دارم ، تا بشنوم زن همين كار را ميكند اما او نميداند كه ترمز موتور بريده ، و مرد این را فهمیده وميخواهد سلامت را به عشقش هديه بدهد و آخرين لحظه عمرش را با كلام دوستت دارم عشقش تمام كند. چند لحظه بعد كنار جاده زن بر روي جنازه مرد شيون ميكند. اين را كسي برام آف لاين گذااشته بود. با جمله بندي ديگري ولي من با همين جملات خودم هم نتو نستم كامل بگم و آخرين جملات ميان هق هق گريه ام بهم پيچيد. -رفتم ماشين را از تعميرگاه گرفتم توي ضبط ماشين سي دي يكي از برنامه هاي استاد شجريان است كمي بلندترش ميكنم و او آوازي ميخواند: شعري را كه حدس مي زنم يا از سعدي است و يا حافظ ، كه در بيت آخر معلوم مي شود ازحافظ است مرا به كار جهان هرگز التفات نبود رخ تودرنظرمن چنين خوشش آراست نخفته ام زخيالي كه مي پزد دل من خمار صد شبه دارم شرابخانه كجاست چنين كه صومعه آلوده شد بخون دلم گرم به باده بشوييدحق به دست شماست ازآن به دير مغانم عزيز مي دارند كه آتشي كه نميردهميشه دردل ماست* -- از همان بيت اول دوباره مي ريزم بهم ، بغض ميكنم ميزنم زير گريه استادي شجريان اينجامعلوم مي شود ، لحن ، تحريرها ، تن صدا ، اوج و فرود اشعار همه براي اين بغض من تنظيم شده يعني دستگاه هاي موسيقي ما همونجوري است كه من ايراني مويه مي كنم و يا شادي ميكنم و قهقهه ميزنم. اما به قول اهالي موسيقي ، بايد كسي بتوونه تحويل بده و استاد شعر را خوب تحويل ميدهد اما چرا من مويه ميكنم ، كه حالا آوازحضرت شجريان با كمانچه و عود هماهنگش باشند يانه چرا اين وقت شب ، توي تونل رسالت -نميدونم ، اما همچين بدك هم نيست ، براي خودش عالمي داره راستش اين روزا نميدونم چمه اما بغضم عين سنتور كوك شده است يك تلنگر جيغشو در مياره ------------------------------------------------------------- · *مطلع شعر درديوان حافظ اين است: · چو بشنوي سخن اهل دل مگو كه خطاست · سخن شناس نه اي جان من خطا اينجاست یکی بگه من چرا هستم
و دارم چه غلطی میکنم یه چند فحش بدید بهم جیگرم حال بیاد مازوخیست( خود آزار ) نیستم به خدا اما وقتی بودن های مردان باشرف را می بینم از بودن خودم خجالت میکشم بی شرف ها را حجت خوب بودن من قرار ندهید که قرار نیست ملاک بودن بدی ها باشد اینم یه بیت شعر بی ربط با موضوع ،از خواجه شمس الدین محمد حافظ اصفهانی قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست بوسه ای چند بیامیز به دشنامی چند اواخر هفته گذشته بازار تهران سوخت
آتش نشانی رفت و بررسی کرد و نظر داد که اصل آتش سوزی عمدی است. با این حساب کار بالا میگیرد آن دو مغازه ای که صاحبانش گویا ورشکست بودند و به این آتش خسارت بار دامن زدند ُ بد جوری گرفتار میشوند. احتمالا پاسخگوی سایر خسارت دیدگان هم باید باشند. البته فرسودگی بافت بازار و عدم رعایت نکان ایمنی به گسترش این آتش سوزی بیش از پیش دامن زده است، بیچاره آن دو مغازه دار که فقط خودشان را میخواستند آتش بزنند ، اما فرسودگی بازار تهران کار دستشان داد. اما همون روزا منم سوختم اما ورشکسته نبودم بافتم فرسوده بود اما نکات ایمنی رارعایت کرده بودم بنا هم نبود که بسوزم خودم هم این کارو نکردم آتشم زدند بچه بازیگوشی بافت فرسوده مرا به بازی گرفت و بدون اینکه قصدی داشته باشد، آتش به رب و رُبّم زد. شاید که... چون دوست دل شکسته می دارد دوست کافه نادری میزبان چند روز پيش تر ها ی من بود برای ناهاری که به دوعزيزي عازم سفر دادم ، كه البته قصد رضا لقمه داشتيم ، متلك يكي ازآن دوكه" فلاني وقتي به بي پولي ميخورد دعوت به رضا لقمه مي كند" وادارم كرد كه براي نشان دادن كرم مازاني خودم چند قدم بيشتر پياده ببرمشان تا اينجا ، كه هم از تمكن جيب مازان دفاع كنم و هم دوستان يك موزه روشنفكري را سياحت كنند.
كافه نادري پاتوق روشنفكران وطني ازبدو تاسيس ، يعني بيش از ۸۰ سال پیش(۱۳۰۶) ، كه اگر در گذشته لابي احزاب و گروه هاي روشنفكري بود، حالا بيشتر تبديل شده به بوفه دانشكده هاي ادبيات و هنر ، كه اساتيد ميزي را انتخاب كنند و ديگر طالبان علم و هنر وذوق زدگان طناز رمان هاي عاشقانه شرف حضور بيابند. باقي ميزها هم افرادي براي اثبات هويت روشنفكري خود وشايدمثل حقير به دنبال تكميل رزومه شفاهي خود درجامعه اهل قلم و هنر. من اينجا را نمي شناختم ، يك وقتي در كتاب " از نگاه برادر " شمس ال احمد خواندم كه پاتوق جلال بوده ، يعني يكي از دو پاتوق جلال ، دوميش تو دربند است و من چند باري كه راهم به اون طرفا افتاد نتوانستم آدرس را تطبيق بدهم و هنوز نديده ام چه جور جايي است. اما كافه نادري را به همت دوستي كه 6 سال پيش براي صرف چايي دعوتم كرد زيارت كردم و بعد از ان دوسه باري سر زدم. وهمه اين ها ازسر كنجكاويي بود كه براي كشف شخصيت واقعي جلال داشتم ، گرچه چيزي كه از جلال مي خواستم بدانم حدود سال 1356 در دانشكده يافته بودم ، باقي يافته هام بيشتر حادثه نگاري است ، كه اگر جايي خواستم پزي و يا قمپزي در كنم ، كم نياورم. حال رقت آوري دارد آيندو روند نو كيسگان قلم و هنر در اين كافه باستاني ، اما صدالبته نه به اندازه نوكيسگان بورس و تجارت و دين ، اما به هر حال قوام یک روشنفکر استخوان دار دلچسب را ندارند. اینكه کافه نادری پاتوق با دوامی برای جماعت هنر و ادبیات است و حداقل جستجوگران و کنجکاوان میتوانند سرنخی را از این بساط به مطلوبات خود در این نوع فعالیت ها داشته باششند ، شايد از اين بابت ازشادروان مسيو حاچیک مادیکیانس مهاجر روسی!؟! كه باني اين هتل و كافه بوده ممنون باشيم كه باعث دوام حداقل يك محیط با ثباتی - ولو نامتجانس با حال وهواي جامعه - در فضاي روشنفكري شده است. فضا و حال و هواي كافه نادري ، براي ماها كه سينما و تئاتر ايتاليايي و هاليوودي معاني و مفاهيمي خاصي را -در مورد حال و هوا و فضاهای مرموز -در خاطره و حافظه مان طي 40 سال حقنه كرده ، بطور غريبي علامت هايي ميدهد از اينكه اين مكان اگر "سربينه "(به ادبیات امروزی لابی ورودی حموم های قدیمی)و محور نحله هاي مافيا گونه ادبي و هنري كشور نباشد ، حداقل منطقه سبزي براي گئده هاي چنين جماعتي مي تواند باشد و احتمالا و بطور اتفاقي قدرتي بيش از وزارت ارشاد و صدا و سيما براي عالم هنر و ادبيات در لابي هاي افراد در اين كافه نهفته است.
هر چی بگی از این رسانه ها برمیآید.
همین دیروز یکی از سایت ها ، نوشت :" جنگ قدرت در وزارت راه " باید توضیحاٌ عرض کنم که : اولاْ: ما دوتا قدرت می شناسیم که یکی از انها دایی بزرگوار مازان است و ساکن مسقط الراس همین مهندس پرویز فتاح ، وبه دلیل کهولت سن اصلاٌ اهل جنگ و دعوا نیست . دومی هم جناب قدرت علیخانی است که اکر هم بخواهد بجنگد حوزه نفوذش مجلس است و استان قزوین. حالا چرا حضرت انتظامی به همکارانش اجازه این خبط عظیم و جعل نا بخردانه را داده ، معلوم نیست. ثانیاْ : احتمال می رود یکی از قدرتین فوق الاشاره در راه که به جایی می رفته با کسی بگو مگو کرده، خبرنگار چلمن آن رسانه معلوم الحال واژه وزارت را سر خود به راه اضافه کرده است. به هر حال قویا اعلام می شود که هیچ جنگ قدرتی در وزارت راه نیست! اگر قبول ندارید همین فردا پس فردا منتظر تکذیبیه روابط عمومی وزارتخانه مذکورً عنه باشید. مازان --- توضیح: جناب سردبیر طنز مارا برگردانده و در ذبل مطلب مرقوم فرموده: به مازان بگویید اگر سوژه برای طنز ندارد ننویسد ، خبر زیاد اریم و جا کم. و توضیح داده که : منظور سایت مزیور به جابجایی هاشمی و فتاح و زیاری و طاهری و نخجوان و ... در چند روز اخیر در وزارت راه است. امضاء: سردبیر --- اینجانب مازان توضیحاْعرض میکنم : اینکه یکی حکم بدهد و بقیه هم قبول کنند ، رفته ها از رفتن ابراز خوشحالی کنند و آمده ها ابراز رضایت ، که جنگ قدرت نمیشود ، ما تو ولایت مهندس فتاح به این میگوییم با آب حموم رفیق گرفتن . حالا آب دکتر بهبهانی ناغافل زیادی داغ شده مهندس فتاح از زیرش در رفته ، حکایت دیگری است . اصلا شاید چون دکتر بهبهانی خیلی خوش مشرب و شیرین زبان است ، منظور سایت جُنگ قدرت باشد . خدا کند با این توضیح سردبیر دیگر دبّه نکند ، والا این ماه مواجب حق التحریر ما آب می رود. مجدداٌ امضاء: مازان |