X
تبلیغات
جوانمردی و عیاری - یک غزل از سعدی
نمیدانم چرا از دیروز که پست قبلی را نوشتم ، مدام یک مصرع از یک قطعه آواز ی کوتاه استاد شجریان را زمزمه میکنم:

برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را............

انگار دلم هوادار یک طغیان است، و زمزمه این مصرع هوس این طغیان ...

طغیان بر خاسته از این سوال که:کجای رحمان و رحیم این نکبت را میتواند برای ما تدارک ببیند؟

و اگر این همه از رحمان نیست ، این قبای  کبود مصلحت اندیشی های نابخردانه را چه کسی وبر کدام شان از شئون انسانی ، برقامت رشید این ملت مظلوم تدارک دیده؟

او که علی(ع) بود و حیدر کرارو خیبر شکن ، بر غفلت از یک خانواده ضعیف و فقط یک خانواده ،آنهم در غوغای توطئه های قاسطین و مارقین و ناکثین که مجال کشورداری را از علی گرفته ، صورت بر گدازه تنور فرو میکند و اشک می ریزد ، این مدعیان مردم دوستی به کدام شحاعت بالاتر از علی چنین تدارکی برای باهوش ترین و غنی ترین مردم دنیا می بینند.

فتنه معاویه در زمان خودش که ازفتنه گری هیا امروزی  کاخ سفید و تل آویو بد تر بود

فتنه خوارج از شیطنت عرب هاو طالبان امروزی

و فتنه جمل ازهر چه در داخل فتنه گری میدانندش

................

بگذریم!

به هر حال می روم و میگردم و شعر را پیدا می کنم

شعر از کلیات سعدی است و چه پر معنا هم!

حیفم آمد دوستان را بی نصیب بگذارم ، غزل این است:

برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را

بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را

هر ساعت از نو قبله‌ای با بُت پرستی می رود

توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم  اصنام را

می با جوانان خوردنم  باری  تمنا  می‌کند   

تا کودکان در پی فتند این پیر دُردآشام را

از مایه بیچارگی   قطمیر  مردم  می‌ شود 

ما خولیای مهتری سگ  می‌ کند بلعام را

زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا می کشد 

کز بوستان باد سحر خوش می‌دهد پیغام را

غافل مباش ارعاقلی دریاب اگر صاحب دلی 

باشد که  نتوان یافتن دیگر  چنین  ایام  را

جایی که سرو بوستان باپای چوبین می چمد

مانیز دررقص آوریم آن سرو سیم اندام را

دلبندم آن پیمان گسل منظورچشم آرام دل

نی نی دلارامش مخوان کزدل ببرد آرام را

دنیاو دین و صبر و عقل ازمن برفت اندرغمش

جایی که سلطان خیمه زد غوغا نماند عام را

باران اشکم می‌رود وز  ابرم آتش می‌جهد 

باپختگان گوی این سخن سوزش نباشد خام را

سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر می رود

صوفی گران جانی ببر ساقی بیاور جام را

مثلا  معنی بعضی لغت های نا مانوس:

دلق ازرق فام=لباس کبود رنگ

قلاشی= باده گساری و میخوارگی

قطمیر= نام سگ اصحاب کهف

بلعام=زاهدی که در زمان حضرت مسیح(ع) ،خود بزرگ بینی باعث مسخش شد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 6:6  توسط شیرزاد  |