سه هفته پيش بود که به بهانه خريد سيگار رفتم مغازه اش ، دم غروبي خلوت بود و عمو مهدي در پستوي مغازه اش بارو بنه جابجا ميکرد ...

تا سلام منو شنيد دست از کار کشيد اومد وايساد پاچال و سلام و احوالپرسي و چاق سلامتي ...

سيگار بهمن باريک دم دست نداشت ، رفت از پستو بياره و همين طور که به طرف پستو مي رفت به خنده گفت: انگار دکتر جليلي قراره رييس جمهور بشه...

گفتم: اونوقت اين قراره کي گذاشته؟

بُکس سيگار به دست به داخل مغازه برگشت و با نگاه عاقل اندر سفيهي گفت: رييس ! مارا گرفتي ...؟

گفتم: با ما کسي هم چين قراري نزاشته ايم، عادت منو ميدوني که ، به قدر شعورم ، کاري را که فکر مي کنم درسته انجام مي دم...

همزمان با باز کردن سلفون روي بکس سيگار گفت: تو که معلومه ديگه  يا روي شيخ حسن بستي و يا ولايتي...

گفتم : اولويت بنديت درسته ، برو سراغ سوال بعدي...

با حس نگراني و کلافگي گفت : شازده ما درسش تموم شده و از هند برگشته با يک مدرک ليسانس

گفتم : مبارک باشه ، خوبه ديگه ، کلافگيت براي چيه؟

گفت: ديديش که مسئوليت پذير نيست و اول طلبکار منه...

گفتم: نه بابا ديگه بايد با تحصيلات دانشگاهي و 4 سال بزرگتر شدن بايد عاقل تر شده باشه...

آهي کشي و با حالت گله مندانه اي گفت: همين ديشب ساعت 5/1 نصف شب اومده خونه و در مقابل تذکر من که : پسرم به حد کافي جووني کردي و بيا اين چند نفر آشنا که گفتم برو پيش يکيشون  مشغول شو ، ضمنعربده کشي و تو سر و بارش زدن  هرچي زحمت کشيدمو خرجش کردم را به مسخره گرفته و نصيحت هاي منو با دهن کجي و ادا در آوردن تحويل خودم داده...

گفتم: لابد سخت گيري کردي و عجله کردي...

گفت : تو ديگه چرا اين حرفو مي زني ، من براي بچه هاي مردم ، هزار جور فوت و فن به کار مي برم که آزرده نشوند و نصحيت بپذيرند ، با بچه خودم که بد تر نمي کنم....

همين طور که حساب سيگار را مي کردم کمي بهش خيره نيگا کردمو گفتم: مي خواهي  من باهاش حرف بزنم...؟

با خنده تلخي گفت: اتفاقا ديشب در بين حرفاش گفت که لابد فردا مي خواهي اون رفيق روزنامه نگارتو بندازي جونم...

گفتم : خوب بهش بگو براش کار سراغ دارم...

گفت: واقعا داري؟

گفتم: حقوقش از تو کارش از من...

گفت:حرف خوبيه ، اما دوسه تا رفيق نم کرده داره ، که توسط پدراشون تو يه جايي حقوق بگير شده اند اما به سبک آقازاده ها درست و درمون سرکار نميرند و حقوق 2 ميليوني هم ميگيرند

اونا براي علافيشون دنبال يک پا ميگشتند ، شازده که برگشته تيمشون کامل شده و جاذبه هاي اونا هوش و حواس ايشون کرو کور کرده...

قهوه خونه هاي فرحزادو علافي و ميز بيليارد و...

يهو حرفشو قطع کرد و با بي حوصلگي گفت: اصلا ميگم يه سر بياد پيشت...

خداحافظي کردم و در حالي کها ز مغازه بيرون ميومدم ياد باقي گرفتاري هاي عمو خان بودم...