بازم اینجا بهترین جاست

آخرین نوشته ام  در این وبلاگ آذرماه 92 است و بعدش احتمالا شبکه های اجتماعی سرگرمی بهتری برایم بودند...
اما همون سرگرمی بودند و بس!
البته این اواخر تلگرام کاربردی تر است و به مبادله اطلاعات شغلی ام کمک میکند.
باتردید از این که هنوز آی دی پسوردم را برای ورود به مدیریت وبلاک دارم یا نه دوباره برگشتم همینجا...
فکر میکنم دیگر مثل سابق وبلاگ های بلاگفا رونق و بازدید و تبادل نظر نداشته باشد، مهم نیست...
مهم اینه که یک جایی هست با خود خودم باشم و شما که ممکن است نوشته هایم را بخوانید، بدانید که گفتنی ترین حرفای خودم را در اینجا می نویسم، اما بیش از این های حرف و سخن و درد دل بسیار دارم، امادیگر گفتنی نیستند...
نه برای این که بترسم که بگویم...
نه!
گفتنشون دردی از کسی ، حتی خودم، دوا نمی کند...
یا کاسه گدایی عاطفه است و یا آبرو بر دیگران...
که هیچکدومو دوست ندارم...
به هرحال اینجا برای یک آدمی در سرازیری عمر خیلی خوب است
سعی میکنم بیشتر بیایم و بنویسم.

به نام تبرئات به کام رانت خواری

من از طرف قاطبه گدایان ، مستمندان، درماندگان، گرفتاران ، عجوزگان، نیازمندان، مضطرّین، ضعفا، اقشار آسیب :/8;ذیر، ورشکستگان به تقصیر و بی تقصیر،عروسان بی جهیزیه، محلات بدون مسجد وحسینیه،مریض دارارن بی پول، زنان بی سرپرست، آبرو داران شرمنده زن و بچه، دانش آموزان بی لوازم التحریرو در راه ماندگان و دانشجویان و باقی همقطاران، عاجزانه از کلیه مسئولین، نمایندگان مجلس، علما، خیرخواهان و قص علیهذا که شخصا تمکن مالی ندارند، عاجزانه تمنا می کنم ، به خاطر ما خودتان را به زحمت نیندازید و مدیون هیچ صاحب مال و ثروتمند و توانمند نشوید!
شما به حد کافی وظایف قانونی و شرعی و انسانی که خدای تبارک و تعالی استطاعت انجامش را مستقیما به خودتون عطافرموده ، یا به انتخاب ملت و انتصاب دولت متوجه شما شده ،دارید، وقت شریف را اینگونه تلف نفرمایید.
چون این کار سه نوبت وقت شریفتان را می گیرد،
هم مجبورید وقت بگذارید این افراد دارا را ملاقات کنید و وجوه را دریافت کنید، هم مجبورید وقت بزارید مارا ملاقات کنید و تبرئات را به ما برسایند و بلکه دنبالمون هم بگردید، و هم برای قدر دانی از این افراد دارا به انواع و اقسام ادارات و محاکم و بانک ها و مسئولین دیگر تلفون کنید یا مکاتبه کنید یا حضوری تشریف ببرید تا زمینه رفع مشکل و بلکه رانت خواری و مفت خواریشون را فراهم کنید و بلکه در بعضی مواقع دلال مظلمه بشوید و به ناحق کردن حقوق ما ها کمک کنید، که اگر از اولش این زحمات خیر خواهانه را نمی کشیدید، چه بسا ما هم به این فلاکت نمی افتادیم تا محتاج خیرات با واسطه حضرات باشیم...
خود این عزیزان چشمان زیبا و گرامی شان چهارتا ، بگردند ما را پیدا کنند و رسیدگی فرمایند.
هم خسته شدیم ، هم آبرومون پیش نسل جوان رفت و هم  دنیا وآخرتمون شد ه عاقبت یزید، بس که هر روز شاهد پیدایش شهرام جزایری ها ، آریا ها و بابک خان ها و مرتضوی ها شدیم.
 

يادداشت هاي من براي محرم امسال

1- سلام بر حسين و خاندان و يارانش
وقتي سرور شهيدان مي گويد "در من براي شما الگو هست " مردن که الگو نمي خواهد!
ترس مردم از فقر و خشونت و خواري و مرگ براي خود و عزيزانشان ،ابزار ستمگران براي تسلط بر انسان ها و به تاراج بردن شرافت و آزادگي است.
حسين پسر علي "که سلام خدا بر هردو باد"به ما آموخت که در طوفان اين تهديد ها هم ميتوان آزاده بود.
بياييد از کربلا زندگي بياموزيم!

 

2- دکتر سيد محمدرضا بهشتي :"اباعبدالله عليه السلام قبل از شهادت جسمي اش ، زماني شهيد شدکه کوفيان هلهله کردند تا کسي نصايح اورا نشنود."
اين جملات آخرين اباعبدالله الحسين عليه السلام است:
واى بر شما چرا ساكت نمىشويد، تا گفتارم را بشنويد؟ همانا من شما را به راه هدايت و رستگارى فرامىخوانم، هر كس از من پيروى كند سعادتمند است و هر كس نافرمانيم كند از هلاك شدگان است، شما همگى نافرمانيم مىكنيد و به سخنم گوش نمىدهيد، آرى در اثر هداياى حرامى كه به شما رسيده و در اثر غذاهاى حرامى كه شكم هايتان از آنها انباشته شده، خداوند اين چنين بر دلهاى شما مُهر زده است!

 

 

3- "تيرو کمان عشق را ،هر که نديده گوببين"
"دست بريده ي من و قدخميده ي حسين"
تصاويري ازصحنه آرايي ميرباقري درمختارنامه براي قمر بني هاشم عليه السلام

 

 

 

4- فرق دعا و عزاداري
عزاداري ابا عبدالله الحسين عليه السلام براي شيعه مسئله شخصي نيست که هرکسي هر کاري دلش خواست بکند.
از مهرماه سال 59 هجري شمسي مصادف با محرّم الحرام 61 هجري قمري تا کنون شيعه عدالت را، اسلام واقعي راو ظلم ستيزي را با همين عز
اداري ها زنده نگهداشته، براي همين هم ائمه عليهم السلام با اين که خوشرويي و بشّاشيت چهره در جامعه راجزء کمالات اخلاقي ميدانستند، در ايام محرم حزن خود را بروز مي دادند.
بنابراين مراسم عزاداري حسين عليه السلام يک امر اجتماعي است و بايد در سطح فهم وشعور جامعه و در ساعات فعال روز و به شکل مطلوب و مقبول جامعه هم صورت گيرد. تا انجا که حتي براي غير مسلمان هم جاذبه داشته و تاثير گذار باشد براي نفي ظلم و بي عدالتي و نامردمي ها...
برخلاف دعا و راز و نياز با خدا که بايد در پنهاني و شخصي صورت گيرد و ملکات و اخلاقيات فردي را رشد مي دهد.
بنابراين اوقات دعا شب و خلوت و تنهايي با نجواست و اوقات عزاداري روز و در ملاء عام و با تظاهر و ابراز همگاني ...
حالا بفرماييد اينهايي که نصف شب و با روش هاي من در آوردي و نا مانوس براي مردم و دهل و سنج و بلندگوهاي قوي عزاداري مي کنند، يا روزها با سد معبرها - به غير از محل هاي تجمع خاص- باعث آزار مردم مي شوند ، مبلِّغ چه چيزي هستند؟
اينقدر که از 40-50 سال پيش يادم مياد ، عزاداري ها از 10 صبح شروع ميشد و 10 شب شام مي دادند و خلاص!

 

 

عمومهدي4

چندروزي نرسيدم به عمو مهدي سر بزنم ، تا اين که غروب چهارشنبه اي که کار روزنامه به خاطر صفحات کمتر پنج شنبه زود تر تموم شد، سر راهم به خونه ، زنگ زدم ، سفارشات خريد سوپري داشتند ، براي همين يک راست رفتم سراغ عمومهدي...

تا از در مغازه وارد شدم و سلام کردم ، قبل زا اين که حرفي بزند با انگشت سبابه دست راستش به طول پيشانيش کشيد که مثلا عرق شرم پاک ميکند...

رفتم جلو پيشخونو باهاش دست دادم و گفتم: چيه؟

تيغ من هم نبريد؟

خنديد و گفت: چرا در مورد تغيير نظرش نسبت به خودت خيلي هم خوب بريده ، اما در مورد برنامه زندگيش همون آش و همون کاسه است...

- خوب بهش بگو فلاني هنوز منتظر جوابه...

آره و نه را به خودش بگو...

- جوابش نه هست...

- ميدونم ، متوجه شدم ، اما بزار خودش بگه...

- باشه حرفي نيست ، اما خيلي توقع اين جور آداب و معاشرت ها را ازش نداشته باش...

لحنمو کمي کش دار و محکمتر کردم و گفتم: آقا مهدي .... گفتم بهش بگو فلاني... منتظر جواب خودته...

همين!

آرنج چپشو گاشت روي پيشخونو و تو صورتم خيره شد و گفت: فکر ميکنم بفرستم پيش مشاور تربيتي و روانشناسي نتيجه داره؟

پوزخندي زدم و گفتم: بيخيال عمو...

در دنيايي که تکنولوژي 6 ماهه متحول ميشه و بخصوص تکنولوژي ارتباطات و موبايل 45 روزه ، روانشناساي ما با کتاب هاي 30 سال پيش دارند کار مي کنند...

- يعني چي اونوقت؟

- يعني اين که آموزش و پرورش و امور تربيتي و نظام روانشناسي کشور در عهد هوخشتره درجا مي زنند...

نوکيسه گي ، تورم، تغيير مشاغل، تحرک اسکان جمعيت در داخل شهر ها ، تاثير ارتباطات بين المللي بي مرز روي آدم ها و.... با بکن - نکن جمع و جور نميشه....

فوقش آخر سر يک مشاور ميخاد بهت بگه کمي راحتش بزاريد ، درکش کنيد باهاش راه بياييد...

تو که نميدوني بچه ات چي مي خاد و انگيزه و هدفش تو زندگي چيه؟ يا در طول روز چه مسايل و حوادثي داره با روحش ور ميره ، چيشو ميخواهي درک کني؟

تو چه چيزي مي خواهي راحتش بزاري؟

- من که عمري است همشونو از دم راحت گذاشتم و کاري به کارشون ندارم که بخام درکشون کنم يا نه... 

ميگي چي کار کنم؟

نگرانشم ، جون حاجي هيچ توقعي ازشون ندارم ، حتي براي نون و معاش خودشون...

اما وقتي مي بينم برخلاف شروشور و شلوغ بازي هاشون سر هر چيز دم دستي و بيخودي از درون دارن زجر مي کشن کلافه مي شم...

اونا منوبه پدري قبول ندارن ، من که اونا را به فرزندي و اهل و عيالي قبول دارم...

با حالت سرسري ميگم: بگو بهم سر بزنه و اگر نخواست حداقل زنگ بزنه ، نخود داري؟

- شرمنده که شمارا هم اذيت کردم ، بزار واست بيارم....

-بگو اگر اين طرفه خودم بردارم..

- پشت سرته تو قفسه پاييني است....

خريدا را انجام ميدم و حساب ميکنم و ميرم خونه....

شايد فردا عمو مهدي روز بهتري داشته باشه...

يا شايد هم يه فرداي ديگه....

شکل و رفتار ظاهري ادم ها عوض ميشه ، اما دغدغه هاشون از اول تاريخ تا حالا تو يک حوزه بوده...

معاش ، روابط اجتماعي، تناسل...

دنيا زندان مومنه....

يعني زندان کسي که حقيقت حيات را فهميده ، اما با کساني بايد زندگي کند و مراوده داشته باشد که با اعتباريات و روابط ساختگي و ارزش هاي کوتاه مدت زندگي مي کنند....

ياد کتاب"زنان ونوسي و مردان مريخي "مي افتم ، کتابش را بارها ديده ام ولي هيچ وقت نخونده ام ، فقط از عنوانش اينو فهميدم که صحبت از دنياهاي متفاوت زن و مرد بايد باشد....

من خودم به جاي تفکيک جنسيتي آدم ها ، به تفکيک فکر و روح آدم ها قايلم البته نه چندان مرزبندي سيخکي ، در واقع طيف پردامنه اي از خواسته ها و تفکرات و انگيزه هيا حيات و تقسيم بندي من نه بين ونوس و مريخ که بين زمين تا آسمان است....

آدم هاي زميني و آدمهاي آسماني....

که طيفشون از پست ترين زمين يعني همسطح با آب هاي آزاد است تا بالاي آسمان هفتم و بلکه تا "قاب قوسين او ادنا"....

هرکسي ترکيبي متفاوت از اسماني و زميني بودن است ، که طيفي مي سازند به تنوع همه ستارگان و سيارات کهکشان ها...

با تاکيد بر اين نکته که از ثري تا ثريا جلوه يک جمالند ، اما در درون ادمي مصاديقي مختلف مي يابند....

تا عمو مهدي 5  به قول  ما آذري ها "هَلَه ليک"

 

ادامه نوشته

عمو مهدي 3

فرداي اون روز پسر عمو مهدي تو دفترم اومد پيشم...

منشي اومدنشو خبر داد و منم چند تا کار ريزو درشت را سريع جمع و جور کردم و گفتم بياد تو...

اومد و سلام و احوالپرسي  و ننشسته انتقادشو شروع کرد:حالا ديکه براي ما هم کلاس ميزاريد؟

براي يک لحظه خيره موندم و چندبار جوابايي که ميتونستم بدم را جويدم و باز هيچ کدومشونو نگفتم و به جاش حال عمو مهدي را ازش پرسيدم که به جاي جواباي عرفي و معمولي برگشت گفت: شما که هميشه باهميد ، از ديشب تا حالا نگرانش شديد؟

بازهم همون حس و حالم تکرار شد و دوباره براي اين که چيزي نگم تا در بره گفتم: کي برگشتيد؟

باتکبر خاصي گفت:حاجـــــــــــــــــــــي...

مگه ما چک بي محليم که برگشت بخوريم...

نه خير....

شازده اين جا را با گئده هاي فرحزادي با رفقاش اشتباهي گرفته بود و اگر به همين سياق پيش مي رفت  چند جمله ديگه حتما بيرونش مي کردم...

اما دلم براي عمو مهدي سوخت که با اين جونور چه ميکنه...

بايد منفعلش مي کردم و کار ي مي رکدم که مثل مصاحبه شونده ناچار به دفاع ميشد و الا با اين روحيه تهاجميش کاري از پيش نمي بردم....

يهو به جاي جواب گفتم: چايي مي خوري امير جان...؟

- اگه قهوه اسپراسو باشد بهتره...

خوشبختانه روبروي دفتر روزنامه يک کافي شاپ بود ، بدون اين که عصبانيتم را بروز بدم زنگ منشي را زدم و گفتم :يک زنگ به کافي شاپ روبرو بزن بگو يک قهوه ترک با يک قهوه اسپراسو برامون سريع بياره...

بعد رو کردم  به شازده و گفتم: از روزنامه و روزنامه نگاري چقدر اطلاعات داري؟

با تمسخر شروع کرد به حرف زدن که : شيشه پاک کردن، سبزي گذاشتن لاش و استفاده رد نقاشي ماشين و ساختمان و اين حرفا ديگه....

احساس کردم شبيه  بچه هاي لج باز و نگراني شده که داري با چنگ زدن و آزار و اذيت طرف مقابلشو را امتحان ميکنه...

با خنده گفتم: داري قاطر را با ماتحت تو طويله مي بري ...

اينا که گفتي مرحله آخر کاره ، اول بايد بنويسيم وکاغذ سالم را تو چاپخونه تبديل به روزنامه بکنيم و بفرستيم تو کيوسکا و از اونجا به بعد ميرسيم به شيشه پاک کني و....

شان پسر  تحصيل کرده و برناي عمو مهدي بالاتر از اين قسمت آخرشه....

- حاجي شان و مان چيه ، کار خود شما هم اخرش از سبزي فروشي درمياد ديگه....

يعني محصول کل اين تشکيلاتتون مصرف نهاييش شيشه پاک کني...

کمي لحنم را آزرده تر نشون دادم و گفتم: تجارت شکر و برنج و غلات چطوره؟

کمي رو صندليش جابجا شد و با لحن نيمه طنزي گفت: آره اينو هستم...

- يعني مسترح پرکني شانش اجله از شيشه پاک کني است...

هون موقع قهوه ها را آوردند و روي ميز چيدند و امير د رحالي که قهوه خودشو جلوش جابجا ميکرد با حالت مسخره کردن گفت: چه ربطي داره ....؟

جوابشوندادم و به بهانه پول دادن به کافي شاپ کيف پولم را از جيب بغل کتم در آوردم و وقتي داشتم به بيرون اتاق مي رفتم گفتم: تا شما قهوه تون را ميل مي کنيد من برمي گردم...

و بدون اين که منتظر جوابش باشم از اتاق رفتم بيرون که چند لحظه بدور از نگاه هاي موهن و کلافه کننده اش خودمو آروم کنم، اما در اتاق را هم باز گذاشتم که  توديدش  باشم و بهانه اي  مانند "تحويل نگرفت " و "مارو تو اتاقش کاشت و رفت دنبال کاراي خودش " و...براي در رفتن نداشته باشه...

تو رفت و برگشت فکر کردم که بايد شازده را فعلا بفرستم بره بازيگوشي هاشو بکنه ، اما بايد يک چيزي بگم که مجبور بشه تا ديدار بعدي راجع بهش فکر کنه ، براي همين وقتي برگشتم اتاق گفتم: ببين امير جان...

روزنامه نگاري يعني ارتباط ، يعني رد شدن از هر سد زماني و مکاني ، يعني مجوز حضور در نقاطي که هرکسي را اجازه ورود نميدن ، يعني دسترسي به آدم هايي که براي ديدنشون بايد مدت ها منتظر وقت قبلي باشي...

خيلي از جوونا به روزنامه نگاري به عنوان سَرِپُل و کاتاليزور دسترسي به موقعيت هاي اقتصادي و شغلي بهتر و مناسبت تر نگاه مي کنند، براي همين هم با وجود 100 سال سابقه روزنامه نگاري کشور ،تعداد بازنشستگان روزنامه نگار به 300 نفر نمي رسه ، اکثرا وسط کار شغل عوض کرده اند و رفته اند دنبال فعاليت هاي بهتري که به دليل روزنامه نگار بودن کشف و به دست آورده اند....

با حالت کنايه گفت:يعني پس بايد نتيجه بگيريم که خود شما هم همينطور يد....؟

- متاسفانه من برخلاف سايرين عمل کرده ام و از کاراي ديگه اومدم تو روزنامه نگاري ، شايد من نفر 301 باشم...

از اين که حس مي کرد من متلک خورم ملسه و نتونسته عصبانيم کنه کمي حس و حالش عوض شده بود ، براي همين برخلاف لحن هاي قبلي اش گفت: حالا من بايد چه بکنم...؟

- من به دنبال انتشار چند ويژه نامه در حوزه هاي تخصصي مانند ورزش ، فرهنگ، گردشگري و خانواده هستم ، دارم يک تيم اجرايي براش تشکيل ميدم ....

- اما من که از اين کار سر در نميارم....

- نگران اونش نباش ، يک ماهه کاري ميکنم که مسلط بشي...

البته چون کار بايد تيمي انجام بشه ، اگر از دوستانت هم کسي را صلاح ديدي مي توني جلسه بعد همراهت بياري....

- جلسه بعد يعني کي؟

- فردا همين موقع يا پس فردا همين موقع بتونيد بياييد به دفتر بگيد تا من هم به کسي قول نداده باشم...

- يعني الان مي تونم برم؟

- بله خواهش ميکنم...

اون رفت و من موندم تو اين فکر که بيچاره عمومهدي با اين جرثومه غرور و بي فکري چه ميکنه...

احمدي نژاد هاي آينده

ساعت يک ربع به هشت صبح است ، دارم آماده مي شوم که بروم سرکار، بلندگوي مدرسه مجاور منزل ما که علاوه بر دانش آموزان در طول سال تحصيلي مارا هم مستفيض ميکند و هنوز مدير آن ساده ترين حقوق شهروندي همسايگان را ناديده مي گيرد و صداي بلند گو را تا حد ممکنه بالا ميبرد، در 30مرداد ماه !؟! مراسم صبح گاهي براي دانش آموزان دارد( لابد کلاس تقويتي و يا چيزي در همين مايه ها) بعد از دوسه آيه اول سوره دهر(انسان) و دعاي حضرت ولي عصر(عج) سخنراني مي فرمايد و در بين سخنان ناصحانه ميگويد: طبق بخش نامه آموزش و پرورش "آوردن موبايل به مدرسه ممنوع است" ، """"البته ما آن را جدي اجرا نمي کنيم"""" اما لطفا در سرکلاس ها موبايل هاتونو خاموش کنيد...

من اگر دانش آموز بودم از اين برنامه صبح گاهي و فرمايش مدير ياد مي گرفتم که:ما ارادتمندان و منتظران امام عصر(عج)که در سايه و طبق آموزه هاي قران زندگي مي کنيم ، مي توانيم قانون را جدي نگيريم و در حد تشخيص خود عمل کنيم...
يادم مي افتد که احمدي نژاد هم با دعاي فرج حرفاشو شروع مي کرد و پاي بند قانون نبود!

منافع فردی یا خانوادگی

انسان با دو بعد مغایر از هم دنبال منافعش است ، اول تعریفی که از خودش و زندگیش و اهداف فردیش دارد

دوم تعریفی که از بشریت و نقش خودش در جامعه بشری، بخصوص نهاد خانواده دارد.

همه ابعادی که در زندگی میتواند مطرح باشد از هردو منظر قابل ارزیابی است و نتایجی اکثرا متضاد دارد.

خوردن ، آشامیدن ، مقام ، کسب و کار، ثروت ، لذت های جنسی ، حتی مادر بودن و یا پدر بودن و یا همسر بودن هم در منافع فردی تعریفی غیر از منافع وی در نهاد خانواده دارد.

مشکل زمانی پیدا می شود که با معیار های یک گروه بخواهیم خواسته های گروه دیگر را ارزیابی کنیم.

بخشی از سوالات ( فقط بخشی از سوالات ، نه همه آن ها)  در مورد سهم و حقوق زن و مرد در روابط فیما بین محصول همین استفاده از معیار های اشتباه برای ارزیابی است.

ماده شير

انسان ها براي بيان فضليت ها و ارزشمندي ها و يا ضعف ها و رذايل افراد از موجودات ديگر به عنوان نماد استفاده مي کنند.

زلالي آب ، استواري کوه ، خراميدن اهو و...

ماده شير براي من نماد يک زن کامل است از بابت قدرت و جنگندگي و مسئوليت پذيري در عين زيبايي زنانگي و لطافت مادرانه

عمو مهدي -2

سه هفته پيش بود که به بهانه خريد سيگار رفتم مغازه اش ، دم غروبي خلوت بود و عمو مهدي در پستوي مغازه اش بارو بنه جابجا ميکرد ...

تا سلام منو شنيد دست از کار کشيد اومد وايساد پاچال و سلام و احوالپرسي و چاق سلامتي ...

سيگار بهمن باريک دم دست نداشت ، رفت از پستو بياره و همين طور که به طرف پستو مي رفت به خنده گفت: انگار دکتر جليلي قراره رييس جمهور بشه...

گفتم: اونوقت اين قراره کي گذاشته؟

بُکس سيگار به دست به داخل مغازه برگشت و با نگاه عاقل اندر سفيهي گفت: رييس ! مارا گرفتي ...؟

گفتم: با ما کسي هم چين قراري نزاشته ايم، عادت منو ميدوني که ، به قدر شعورم ، کاري را که فکر مي کنم درسته انجام مي دم...

همزمان با باز کردن سلفون روي بکس سيگار گفت: تو که معلومه ديگه  يا روي شيخ حسن بستي و يا ولايتي...

گفتم : اولويت بنديت درسته ، برو سراغ سوال بعدي...

با حس نگراني و کلافگي گفت : شازده ما درسش تموم شده و از هند برگشته با يک مدرک ليسانس

گفتم : مبارک باشه ، خوبه ديگه ، کلافگيت براي چيه؟

گفت: ديديش که مسئوليت پذير نيست و اول طلبکار منه...

گفتم: نه بابا ديگه بايد با تحصيلات دانشگاهي و 4 سال بزرگتر شدن بايد عاقل تر شده باشه...

آهي کشي و با حالت گله مندانه اي گفت: همين ديشب ساعت 5/1 نصف شب اومده خونه و در مقابل تذکر من که : پسرم به حد کافي جووني کردي و بيا اين چند نفر آشنا که گفتم برو پيش يکيشون  مشغول شو ، ضمنعربده کشي و تو سر و بارش زدن  هرچي زحمت کشيدمو خرجش کردم را به مسخره گرفته و نصيحت هاي منو با دهن کجي و ادا در آوردن تحويل خودم داده...

گفتم: لابد سخت گيري کردي و عجله کردي...

گفت : تو ديگه چرا اين حرفو مي زني ، من براي بچه هاي مردم ، هزار جور فوت و فن به کار مي برم که آزرده نشوند و نصحيت بپذيرند ، با بچه خودم که بد تر نمي کنم....

همين طور که حساب سيگار را مي کردم کمي بهش خيره نيگا کردمو گفتم: مي خواهي  من باهاش حرف بزنم...؟

با خنده تلخي گفت: اتفاقا ديشب در بين حرفاش گفت که لابد فردا مي خواهي اون رفيق روزنامه نگارتو بندازي جونم...

گفتم : خوب بهش بگو براش کار سراغ دارم...

گفت: واقعا داري؟

گفتم: حقوقش از تو کارش از من...

گفت:حرف خوبيه ، اما دوسه تا رفيق نم کرده داره ، که توسط پدراشون تو يه جايي حقوق بگير شده اند اما به سبک آقازاده ها درست و درمون سرکار نميرند و حقوق 2 ميليوني هم ميگيرند

اونا براي علافيشون دنبال يک پا ميگشتند ، شازده که برگشته تيمشون کامل شده و جاذبه هاي اونا هوش و حواس ايشون کرو کور کرده...

قهوه خونه هاي فرحزادو علافي و ميز بيليارد و...

يهو حرفشو قطع کرد و با بي حوصلگي گفت: اصلا ميگم يه سر بياد پيشت...

خداحافظي کردم و در حالي کها ز مغازه بيرون ميومدم ياد باقي گرفتاري هاي عمو خان بودم...

 

عمو مهدي -1

حال و روز اين روزاي عمو مهدي بقال  محله ما ،مردي عايله مند با 6 تا بچه و عروس و دوماد و نوه ، حکايت يزيد شده...

آدم شاکر نعمتي است و از کم و زياد دنيا ، خوبي هاشو بهتر از بدي و ها کمبود ها مي بينه

هر وقت مي پرسي از فلاني راضي هستي ؟ يک جواب داره : ببينيد اون از من راضيه؟

يعني براي خودش سهم و حقي از آدم ها قايل نيست ، امابراي آدم در خودش حق قايله...

اين هم يک مدل آدمي زاده ديگه..

خوش سيما بلند قد و تو پر با موهاي جوگندمي که به سفيدي ميزنه ، خوش لباس و مرتب  تقريبا فارسي و آذري را بدون لهجه حرف مي زنه يه جاهايي هم از سر شوخي عربي يا انگليسي لاي حرفاش قاطي ميکنه

بعضي وقتا که براي خريد سيگار به مغازه اش ميرم  ، سرش خلوت باشه گپي و سر بسر گذاشتني داريم و يه وقتايي هم از سر شيطنت به قول ما فرنگ زاده ها يک "تستي" ميکنم ببينم اين حق به مردم دادن هاش مثل خيلي ها ريا و پدر سوخته بازيه يا واقعا همينطوري هست؟

اين آدم حدود 60 ساله يا واقعا هميني است که نشون ميده و يا در ظاهر سازي آخر هفت خطي و حساب گري است ، بد مصب از هر زاويه که سر حرف را باز مي کنم با همان حس و حال جواب ميده...

من که با اين سن و سال و تحصيلات دانشگاهي و به اندازه سه دور خط استوا داخل و خارج روگشتن و طبع ژورناليستيم هنوز نتونسته ام  درز و دورزي تو شخصيت ابرازيش پيدا کنم

البته اونم آدم بي سواد و کم تجربه اي نيست از علوم روز تا علوم ديني و ادبيات جديد و قديم و عرفان و طنز و ورزش و سينما و مطبوعات به قدر خودش مي فهمه ، اما هر چي باشه اين ده دوازده ساله که هم محله اش شدم بايد يک جايي  اين فيگور رندانه اش را بايد اگه ساختگي بايد لو مي داد.

نه اين که معدن اخلاق باشه ها ، اما مردم آزار نيست و با زن ومرد اينقدر راحت حرف مي زنه و شوخي ميکنه که نه ميتوني فکر بد در باره اش بکني و نه خشک و کاسب کار برخورد ميکنه...

اصليتش مال منطقه شبستر دراطراف درياچه اروميه است ، مثل اکثر بقالي هاي تهران، اما تو تهرون قوم و خويش نسبي نداره و کس و کاراي همسر و عروس ودوماداش ، همه اقوام  تهرون نشينشو تشکيل ميدن...

يک مهاجر بي کس و بي پشتوانه در بين دنياي طلب کار از زن و فرزند و هم محله اي تا شهرداري و تعزيرات و...

انگار خيلي هم از اين تنهايي دردش نمياد ، اما دلش خوشه که يک ده سالي است که هفته اي يکي دوبار با من خلوت ميکنه...

ادامه دارد..............