فرداي اون روز پسر عمو مهدي تو دفترم اومد پيشم...

منشي اومدنشو خبر داد و منم چند تا کار ريزو درشت را سريع جمع و جور کردم و گفتم بياد تو...

اومد و سلام و احوالپرسي  و ننشسته انتقادشو شروع کرد:حالا ديکه براي ما هم کلاس ميزاريد؟

براي يک لحظه خيره موندم و چندبار جوابايي که ميتونستم بدم را جويدم و باز هيچ کدومشونو نگفتم و به جاش حال عمو مهدي را ازش پرسيدم که به جاي جواباي عرفي و معمولي برگشت گفت: شما که هميشه باهميد ، از ديشب تا حالا نگرانش شديد؟

بازهم همون حس و حالم تکرار شد و دوباره براي اين که چيزي نگم تا در بره گفتم: کي برگشتيد؟

باتکبر خاصي گفت:حاجـــــــــــــــــــــي...

مگه ما چک بي محليم که برگشت بخوريم...

نه خير....

شازده اين جا را با گئده هاي فرحزادي با رفقاش اشتباهي گرفته بود و اگر به همين سياق پيش مي رفت  چند جمله ديگه حتما بيرونش مي کردم...

اما دلم براي عمو مهدي سوخت که با اين جونور چه ميکنه...

بايد منفعلش مي کردم و کار ي مي رکدم که مثل مصاحبه شونده ناچار به دفاع ميشد و الا با اين روحيه تهاجميش کاري از پيش نمي بردم....

يهو به جاي جواب گفتم: چايي مي خوري امير جان...؟

- اگه قهوه اسپراسو باشد بهتره...

خوشبختانه روبروي دفتر روزنامه يک کافي شاپ بود ، بدون اين که عصبانيتم را بروز بدم زنگ منشي را زدم و گفتم :يک زنگ به کافي شاپ روبرو بزن بگو يک قهوه ترک با يک قهوه اسپراسو برامون سريع بياره...

بعد رو کردم  به شازده و گفتم: از روزنامه و روزنامه نگاري چقدر اطلاعات داري؟

با تمسخر شروع کرد به حرف زدن که : شيشه پاک کردن، سبزي گذاشتن لاش و استفاده رد نقاشي ماشين و ساختمان و اين حرفا ديگه....

احساس کردم شبيه  بچه هاي لج باز و نگراني شده که داري با چنگ زدن و آزار و اذيت طرف مقابلشو را امتحان ميکنه...

با خنده گفتم: داري قاطر را با ماتحت تو طويله مي بري ...

اينا که گفتي مرحله آخر کاره ، اول بايد بنويسيم وکاغذ سالم را تو چاپخونه تبديل به روزنامه بکنيم و بفرستيم تو کيوسکا و از اونجا به بعد ميرسيم به شيشه پاک کني و....

شان پسر  تحصيل کرده و برناي عمو مهدي بالاتر از اين قسمت آخرشه....

- حاجي شان و مان چيه ، کار خود شما هم اخرش از سبزي فروشي درمياد ديگه....

يعني محصول کل اين تشکيلاتتون مصرف نهاييش شيشه پاک کني...

کمي لحنم را آزرده تر نشون دادم و گفتم: تجارت شکر و برنج و غلات چطوره؟

کمي رو صندليش جابجا شد و با لحن نيمه طنزي گفت: آره اينو هستم...

- يعني مسترح پرکني شانش اجله از شيشه پاک کني است...

هون موقع قهوه ها را آوردند و روي ميز چيدند و امير د رحالي که قهوه خودشو جلوش جابجا ميکرد با حالت مسخره کردن گفت: چه ربطي داره ....؟

جوابشوندادم و به بهانه پول دادن به کافي شاپ کيف پولم را از جيب بغل کتم در آوردم و وقتي داشتم به بيرون اتاق مي رفتم گفتم: تا شما قهوه تون را ميل مي کنيد من برمي گردم...

و بدون اين که منتظر جوابش باشم از اتاق رفتم بيرون که چند لحظه بدور از نگاه هاي موهن و کلافه کننده اش خودمو آروم کنم، اما در اتاق را هم باز گذاشتم که  توديدش  باشم و بهانه اي  مانند "تحويل نگرفت " و "مارو تو اتاقش کاشت و رفت دنبال کاراي خودش " و...براي در رفتن نداشته باشه...

تو رفت و برگشت فکر کردم که بايد شازده را فعلا بفرستم بره بازيگوشي هاشو بکنه ، اما بايد يک چيزي بگم که مجبور بشه تا ديدار بعدي راجع بهش فکر کنه ، براي همين وقتي برگشتم اتاق گفتم: ببين امير جان...

روزنامه نگاري يعني ارتباط ، يعني رد شدن از هر سد زماني و مکاني ، يعني مجوز حضور در نقاطي که هرکسي را اجازه ورود نميدن ، يعني دسترسي به آدم هايي که براي ديدنشون بايد مدت ها منتظر وقت قبلي باشي...

خيلي از جوونا به روزنامه نگاري به عنوان سَرِپُل و کاتاليزور دسترسي به موقعيت هاي اقتصادي و شغلي بهتر و مناسبت تر نگاه مي کنند، براي همين هم با وجود 100 سال سابقه روزنامه نگاري کشور ،تعداد بازنشستگان روزنامه نگار به 300 نفر نمي رسه ، اکثرا وسط کار شغل عوض کرده اند و رفته اند دنبال فعاليت هاي بهتري که به دليل روزنامه نگار بودن کشف و به دست آورده اند....

با حالت کنايه گفت:يعني پس بايد نتيجه بگيريم که خود شما هم همينطور يد....؟

- متاسفانه من برخلاف سايرين عمل کرده ام و از کاراي ديگه اومدم تو روزنامه نگاري ، شايد من نفر 301 باشم...

از اين که حس مي کرد من متلک خورم ملسه و نتونسته عصبانيم کنه کمي حس و حالش عوض شده بود ، براي همين برخلاف لحن هاي قبلي اش گفت: حالا من بايد چه بکنم...؟

- من به دنبال انتشار چند ويژه نامه در حوزه هاي تخصصي مانند ورزش ، فرهنگ، گردشگري و خانواده هستم ، دارم يک تيم اجرايي براش تشکيل ميدم ....

- اما من که از اين کار سر در نميارم....

- نگران اونش نباش ، يک ماهه کاري ميکنم که مسلط بشي...

البته چون کار بايد تيمي انجام بشه ، اگر از دوستانت هم کسي را صلاح ديدي مي توني جلسه بعد همراهت بياري....

- جلسه بعد يعني کي؟

- فردا همين موقع يا پس فردا همين موقع بتونيد بياييد به دفتر بگيد تا من هم به کسي قول نداده باشم...

- يعني الان مي تونم برم؟

- بله خواهش ميکنم...

اون رفت و من موندم تو اين فکر که بيچاره عمومهدي با اين جرثومه غرور و بي فکري چه ميکنه...